تبليغاتX
رویای خیس


رویای خیس

نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 12:6 توسط سحر| |

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من

                              که او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

                            او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

او برگ گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

                                             او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

یکی ابر سیه امد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم که

                             او را دوست می دارم

 

ولی افسوس

ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وا مانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس

او

هرگز نمی داند...

 

نوشته شده در شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 19:25 توسط سحر| |

به نسیمی همه ی راه بهم میریزد...

 

کی دل سنگ تو را اه بهم میریزد؟؟...

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم...

 

با همین سنگ زدن ماه بهم میریزد...

 

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است...

 

گاه می ماند و ناگاه بهم میریزد...

 

انچه را عقل به یک عمر به دست اورده ست...

 

دل به یک لحظه ی کوتاه بهم میریزد...

 

اه! یک روز همین اه تو را میگیرد...

 

گاه یک کوه به یک کاه بهم میریزد...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 21:27 توسط سحر| |

بعد یکسال بهار امده می بینی که...

 

باز تکرار به بار امده می بینی که...

 

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت...

 

عقل با عشق کنار امده می بینی که...

 

ان که عمری به کمین بود به دام افتاده

 

چشم اهو به شکار امده می بینی که...

 

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد...

 

گل سرخی به مزار امده می بینی که...

 

غنچه ای مژده ی پژمردن خود را اورد...

 

بعد یکسال بهار امده می بینی که...

 

سال نو مبارک            

 

 

نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت 11:45 توسط سحر| |

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

 

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

 

همچون نسیم میگذرد تا به رفتنش

 

چون بوته زار دست برایش تکان دهم

 

دل برده از من انکه ز من دل بریده است

 

دیگر در این قمار نباید زیان دهم

 

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

 

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

 

یوسف فروختن به زر ناب هم طلاست 

 

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 18:32 توسط سحر| |

بازی                              بازی

 

سلام  دوستان میخوام توی مسابقه ای که دوستم رامش جان

 

دعوتم کرده شرکت کنم...  منتظر نظراتون  هستم

 

۱)من ادم لجبازی ام

 

۲)وقتی عصبانی میشم غیرقابل کنترلم

 

۳)خیلی شیطونم اینو همه میگن(رامش ـ صبا ـ مهتاب ـ

 

 مهسا و تمام معلمامون)

 

۴)روی اون چیزایی که خیلی دوست دارم خیلی حساسم و حتما

 

باید بهش برسم

 

۵)چون تک دخترم همه میگن یه نمه لوس میزنم  ولی خودم اصلا

 

قبول ندارم

 

۶)تو کارام خیلی جدیم و هرکاری رو شروع کنم تا اخرش میرم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 18:36 توسط سحر| |

راحت بخواب ای شهر...

 

ان دیوانه مرده ست...

 

درپیله ی ابریشمش پروانه مرده ست...

 

در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست...

 

ان ماهی دلتنگ خوشبختانه مرده ست...

 

یک عمر لگد کردند او را...

 

اکنون که میگیرند روی شانه مرده ست...

 

گنجشک ها!از شانه هایم برنخیزید...

 

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست...

 

دیگر نخواهد شد کسی مهمان اتش...

 

ان شمع را خاموش کن!پروانه مرده ست...

 

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 12:17 توسط سحر| |

حالا که رفته ای می مانم

 

کنار همین ایستگاه که

 

بوی تو را میدهد....

 

حالا که رفته ای دل دلیل می اورد

 

و  عشق گریه میکند

 

با این همه....

 

جای خالیت پر نمی شود

 

نه با خیال و نه با خاطره

 

...........................

 

 

نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 15:5 توسط سحر| |

حالا که رفته ای

 

              این روزها

 

دلتنگم...

 

             دلتنگم که رفته اند

 

ان روزها....

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 20:6 توسط سحر| |

روز بخیر شادی زندگیم

 

دلم برات تنگ شده شدید

 

اخه یکی نیست به تو یاداوری کنه

 

که منو چه به تحمل دوریه تو؟

 

منو چه به تحمل این همه فاصله؟

 

امروز ۵ قرن از اخرین سلاممون میگذره

 

دارم به تو فکر میکنم...خوداگاه

 

ناخوداگاهم دیگه اشباع شده از تو

 

۵ قرن هست که ازت خبری ندارم

 

میتونم خبر داشته باشم ها

 

ولی غرور نمیذاره...اصلا

 

خودت که منو خوب میشناسی

 

خودت که میدونی چقدر با غرور همسایه ام

                                  

دارم به تو فکر میکنم

 

زنگ تلفن منو به دنیای واقعیت دعوت میکنه

 

خداحافظی میکنم از تخیل

 

تو هستی

 

اخه تو از کجا میدونی که اینقدر دلم برات

 

تنگ شده...

 

که در لحظه زنگ میزنی

 

چقدر طعم خنده هات خوش رنگ تر شده

 

اینو حتی از پشت خط هم میتونم بفهمم

 

همین چندصدم ثانیه شنیدن صدای تو

 

برای من کافیه واسه تحمل قرن های

 

                         پیش رو...

 

عزیز روزهای دلتنگیم... دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 20:29 توسط سحر| |

دنیاپر از حوادث گوناگون

 

دنیا پر از  وقایع رنگارنگ

 

ازتولد...از مرگ

 

از صلح...جنگ

 

از جشن...از جدایی

 

از فتح...شکست

 

هر لحظه صد هزار هزار اتفاق است

 

این ارزوی کوچک ما نیز

 

یک رویداد ساده است

 

من خود درست و راست

 

نمیدانمش که چیست

 

یک اشتیاق پاک؟

 

یک ارمان شیرین؟

 

یک هاله ی مقدس؟

 

یک عشق تابناک؟

 

از نوع نامکرر (یک نکته بیش نیست)

 

دربین صدهزار هزار اتفاق گم...

 

دنیا بهم نمیخورد ای مردم

 

بعداز هزار مرحله دوری...

 

بعداز هزار سال صبوری...

 

این یک زیاده خواهی نیست...

 

این نیست یک توقع بی جا...

 

این نیست یک هوس...

 

این اخرین تضرع یک عاشق است

 

                       و

 

                      بس...

 

باری اگر به سینه دلی دارید...

 

این ارزوی ساده ی مارا بر اورید...

 

ما را به هم ببخشید.... ما را به هم ببخشید

 

ما را برای هم بگذارید...

 

در لحظه های مانده به جا...از حیاط ما

 

ما را به یکدیگر بسپارید...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 19:52 توسط سحر| |

بگذار در حسرت دیدار بمیرم

 

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

 

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

 

بگذار به دلخواه خود دشوار بمیرم

 

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

 

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

 

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب

 

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

 

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست

 

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

 

تا بوده ام ای دوست وفا دار تو هستم

 

بگذار به ان گونه وفادار بمیرم

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 18:52 توسط سحر| |

تو نیستی که ببینی

 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

 

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 

تمام گنجشک ها که در نبود تو مرا به باد ملامت گرفته اند

 

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیدست

 

طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من

 

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

 

نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من

 

چه نیمه شب ها کز پاره ای ابر سپید

 

به روی لوح سپهر

 

تو را چنان که دلم خواسته ست ساخته ام

 

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

 

هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر

 

به چشم همزدنی میان ان همه صورت

 

تو را شناخته ام

 

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

 

به روی هرچه درین خانه هست

 

غبار سربی اندوه بال گسترده ست

 

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

 

به جز تو یاد همه چیز را رها کرده ست.......

 

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 18:55 توسط سحر| |

گفتی:

دیگه نمیخوام تو رو ببینم

                  و

من تمام این مدت برای

تحقق این خواسته ی

               تو

همه ی تلاشم را کردم

اما....عشق من

این تو هستی که هرشب

به خواب من می ایی

 

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 18:5 توسط سحر| |

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

 

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره ی ابم که در اندیشه ی دریا

 

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

یا چشم بپوش از منو از خویش برانم

 

یا تنگ در اغوش بگیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی ست

 

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

خاموش مکن اتش افروخته ام را

 

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 17:13 توسط سحر| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران